چیزی بزرگ تر از ایران

چیزی بزرگ تر از ایران

به گزارش پارلمان ایران دات کام، اگر روایت ما برای ما از خود ایران بزرگ تر شود آن زمان چیزهای زیادی ما را تهدید می کند، حتی ارتکاب به خیانت و تبدیل شدن به ستون پنجم!


مرتضی درخشان طی یادداشتی در روزنامه فرهیختگان نوشت:

اکتبر ۱۹۳۶: مادرید


یک پیام! یک پیام ساده مثل موریانه ستون های شهر مادرید را از تو پوک کرد و موجب شد پایتخت غوطه ور در کابوس قحطی و گرسنگی فروبریزد: «من با چهارستون سرباز بسمت شما می آیم، اما فقط روی آنها حساب نکنید، ستون پنجم داخل مادرید و در میان شماست!» این حرف های امیلیو مولا، ژنرال تحت فرماندهی فرانکو بود که برای فتح مادرید می آمد تا جمهوری خواهان را شکست دهد: «ستون پنجم در مادرید و حتی در بین جمع شما هستند که دانسته یا ندانسته برای ما فعالیت می نمایند. شاید هم با ما موافق نباشند؛ ولی چون با عقیده و نظریه شما صددرصد مخالف هستند، اعمالشان غیرمستقیم به سود ما تمام می شود.
اگر از چهارستون اعزامی واهمه ندارید از این «ستون پنجم» بترسید که در تمام امور و شئون شما نفوذ دارند و راه ورود چهارستون را به داخل شهر آسان می کنند.» این جملات نه فقط عبارت ستون پنجم را وارد ادبیات سیاسی جهان کرد، بلکه مساله را از «چه کسی دشمن است؟» به «چه کسی امکان دارد دشمن باشد؟» بدل کرد و مرگ اعتماد، مادرید را در سوءظن، بازداشت و کشتار فروبرد، آن قدر که مانوئل چاوس نوگالس، روزنامه نگار و نویسنده اسپانیایی، بعدها در رابطه با اثر آن جمله نوشت که کمتر پیش آمده یک جمله ساده چنین هزینه ای به بار بیاورد!

سپتامبر ۲۰۲۶: تهران


جنگ حالا روزهای آرام تری را سپری می کند، موشک ها کمتر شلیک می شوند و اغلب شهرها دیگر صدای انفجار را نمی شنوند. دشمن اما هنوز پشت دروازه است؛ دشمنی که برای از پا انداختن ما با تمام قوا به میدان آمده، اما ما برای شکست او تمام توان خویش را هنوز به کار نگرفته ایم، نه این که اراده ای برای جنگیدن نداشته باشیم، بلکه توان ما دارد در جای دیگری صرف می شود و وقتی به میدان می رسد از هزار طرف ساییده شده است.
اینکه «ما کجای این جنگ ایستاده ایم؟!» یکی از هزاران سؤالی است که ذهن ما را گرفتار خارش می کند، ما می خواهیم توی دفاع از خاکمان سهیم باشیم، اما کجا؟! سؤالات دیگری هم هستند، مثلا این که ستون پنجم یک روایت حقیقی است؟ اگر حقیقی است چه کسی ستون پنجم است؟ اگر پیدایش کردیم چه کار کنیم؟ پاسخ تمام این سؤالات خیلی ساده است، جلوی چشم ما ایستاده و ما باور نمی نماییم این قدر روشن آنها را نادیده می گیریم. شاید ویراستار روزنامه به این فکر کند که استفاده از عبارت «ما» در این بخش بیش از اندازه بوده، اما این یک یادآوری است، یادآوری آن چه خیلی هایمان فراموش کرده ایم، اینکه همگی «ما» هستیم.

اکتبر ۱۸۷۰: فرانسه


ارتش «پروس» بخش بزرگی از فرانسه را گرفته بود، پاریس در محاصره قرار داشت و «اورلئان»، یکی از مهم ترین شهرهای فرانسه، در دست نیروهای دشمن بود. توی جنوب اما امید مثل شکوفه های سیب روییده بود، روزنه ای از امید که آلمانی های پروس انتظارش را نداشتند: «ارتش لوار» با ده ها هزار سرباز، توپخانه، واحدهای تازه نفس و مردی که اصرار داشت جنگ هنوز تمام نشده است؛ لئون گامبتا. او وزیر جنگ دولت دفاع ملی بود؛ جمهوری خواهی که معتقد بود فرانسه نباید تسلیم شود و این حرف مثل شعله ای کوچک قلب تمام مردم فرانسه را گرم می کرد. او ارتشی از نو با نقشه ای روشن جمع کرده بود، آنها می خواستند در چند محور اورلئان را پس بگیرند، بسمت پاریس بروند و حلقه محاصره را بشکنند. برای اولین بار پس از هفته ها، یک راهکار حقیقی وجود داشت که شاید فرانسه بتواند به جنگ برگردد و این نبرد هنوز تمام نشده باشد.
نقل زبان مردم گامبتا و ارتش جدیدش بودند، قرار بود لوار کشور را از سقوط نجات دهد. کمی قبل از حمله اما خبر سقوط شهر دیگر فرانسوی ها یعنی «متز» رسید و «مارشال بازن»، با ارتش بزرگی که ماه ها در محاصره مانده بود، تسلیم شد و نزدیک به ۱۸۰ هزار سرباز فرانسوی تسلیم شدند تا دست فرانسه خالی تر شود و در عوض نیروهای آلمانی ارتش پروس که خیالشان از متز راحت شده بود می توانستند به جبهه های دیگر اضافه شوند. ساعت شنی برای ارتش لوار بازگشت و زمان مفهوم جدیدی پیدا کرد. هر ساعتی که می گذشت ارتش دشمن چاق تر و احتمال پیروزی لاغرتر می شد. باید کاری می کردند. درست در شب پایانی اکتبر، سربازهای فرانسوی روبه روی اورلئان منتظر فرمان حمله بودند، واحدهای تهاجمی توجیه شده و نقشه ها روی میز بودند تا فرمانی از فرماندهی، ورق جنگ را در اورلئان و بعد از آن در پاریس برگرداند. سربازها نامه های عاشقانه شان را نوشتند، بوسیدند و به دیگران سپردند، سلاح ها را به آغوش کشیدند و در نقطه رهایی ایستادند، به امید این که بروند و برای معشوقه هایشان آزادی به ارمغان بیاورند.
اولین روشنایی بامداد بارانی، کلاه و سلاح سربازان را که زیر باران خیس شده بودند براق تر نشان می داد، همه درحالی که پوتین به پا داشتند منتظر اشاره ای ایستاده بودند. خورشید از سمت شرق کم کم آسمان را روشن کرد، پوشش تاریکی بصورت کامل از بین رفت، خورشید به وسط آسمان نزدیک شد، اما هیچ فرمان حمله ای صادر نشد که نشد که نشد!

همچنان سپتامبر ۲۰۲۶ تهران


تصمیم ها باید برمبنای اطلاعات گرفته شوند، مثلا من که توی خانه نشسته ام نمی دانم سربازان آمریکایی چه زمانی و در کجا تجمع کرده اند که برای نیروهای نظامی هدف تعیین کنم یا نمی دانم چقدر سوخت موشک داریم که بخواهم روی آن حساب کنم. تازه این روی ساده ماجراست، بعضی وقت ها دو نفر در یک مورد مشترک دو حرف متفاوت می زنند، یکی می گوید نفت نمی فروشیم، دیگری می گوید می فروشیم و خوب هم می فروشیم. هر دو هم مسئول هستند! اصلاً چه کسی می جنگد؟! کسی که سلاح به دست می گیرد، کسی که فرمان می دهد یا کسی که پول جنگ را پرداخت می کند؟ یک دفعه هرکدام از این سه عنصر را از جنگ حذف کنید تا اهمیت هریک از آنها برای شما مشخص شود. به جهت اینکه ذهن شما روشن تر شود یک دفعه به زن هایی فکر کنید که توی خانه ها نشسته اند و خانواده ای را بدون مرد جنگی اداره می کنند، حتی به آدم هایی فکر کنید که می خواهند از جنگ فرار کنند. آن وقت مدلول این برای ما روشن تر می شود که جنگ یک کشور را به صورت کامل درگیر می کند.
ادبیاتی ها می گویند هر گلوله در جنگ دو نفر را می کشد؛ یکی سرباز و دیگری زنی که در خانه انتظار او را می کشد. روزنامه نگارها حتی از این بی رحم ترند، آنها تمام اعضای خانواده را در معرض همان گلوله قرار می دهند و باور دارند عوارض اجتماعی جنگیدن و گلوله خوردن بیشتر از مردن دو نفر است. اما این حرف ها به این مفهوم نیست که نجنگیدن راهکار است، کدام احمقی استدلال نجنگیدن برای پایان تجاوز را می پذیرد؟ تمام ادبیاتی ها و روزنامه چی های باتجربه و عاقل فریاد می زنند اگر در موقعی که باید بجنگیم سلاح هایمان را غلاف نماییم بعدها باید آدم های بیشتری را فدای آن سکوت نماییم. اگر توی میدان نجنگید توی شهر خودتان با دشمن رو به رو می شوید. حالا حساب کنید همان گلوله ای که قرار بود فقط سرباز را نشانه بگیرد و عوارض آنرا مثل خون بصورت خانواده اش بپاشد؛ همان زن توی خانه، همان بچه ها و همان اجتماعی را که درگیر یک مرگ بود مستقیماً با خود مرگ چهره به چهره می کند. البته روشن است که این مطلب بنا ندارد در مورد خوب یا بد بودن جنگ حرف بزند.

همچنان اکتبر ۱۸۷۰ فرانسه


گفتیم فرانسوی ها درست در زمانی که می توانستند ورق جنگ را در اورلئان و بعد از آن در پاریس برگردانند تا بامداد منتظر دستور حمله ماندند و زمان از دست رفت. مشکل اینجا بود که جنگ فقط توی جبهه ها جریان نداشت و فرانسوی ها فقط با پروس نمی جنگیدند. آنها بیشتر از این که روی خود جنگ تمرکز کنند در رابطه با این که جنگ را باید تا کجا ادامه داد، در رابطه با آینده فرانسه و در رابطه با این که چه کسی مقرر است فرانسه بعد از سقوط امپراتوری را رهبری کند، بحث می کردند و اختلافات جدی وجود داشت.
گامبتا جمهوری خواهی جنگ طلب بود و در مقابل او، چهره هایی مانند آدولف تیر قرار داشتند؛ سیاست مداری بانفوذ که از ادامه جنگ بی انتها می ترسید و آینده سیاسی فرانسه را جور دیگری در ذهن خود چیده بود. جنگ سیاست مداران برای آینده ای که اصلاً معلوم نبود از راه می رسد یا نه به بازار آمد و خیلی زود پای سیاست به جنگ باز شد.
قدکشیدن گامبتا، محبوبیت جمهوری خواهان طرف دار جنگ و پیامد سیاسی یک پیروزی بزرگ برای آنها جناح های دیگر به ویژه آدولف تیر را نگران کرده بود و در سطوح بالای سیاسی همه روی مدل حمله اتفاق نظر نداشتند. کسی نمی گفت نجنگیم، مساله چگونه جنگیدن بود!
دُرِل دو پالادین، فرمانده ارتش لوار که منصوب خود گامبتا بود هم در نهایت با نقشه او مخالفت کرد و سر از اردوگاه تیر درآورد، نه این که رسما با او هم پیمان شود، بلکه تصمیم گرفت عملیات را عقب بیندازد. بدین سان دستور حمله ای که برای پایان اکتبر طراحی شده بود به جبهه نرسید و ارتشی که باید حرکت می کرد سر جای خودش ایستاد.
۱۰ روز بعد ارتش لوار با حدود ۶۵ هزار نفر بالاخره حمله کرد، فرانسوی ها توفیق یافتند مواضع دشمن را بگیرند و اورلئان بالاخره آزاد شد، اما جنگ دیگر زمان زیادی به فرانسه نمی داد.
نیروهای پروسی که از متز آزادشده بودند به ارتش پراکنده فرانسه رسیدند و ارتشی که چه در ستاد و چه در صف گرفتار بی نظمی و اختلاف بود حالا نیروهای تازه نفس را مقابل خود داشت.
اختلاف سیاسی بین اشخاصی که باید در رابطه با جنگ تصمیم می گرفتند همچنان ادامه داشت و فرانسه ای که هنوز می توانست بجنگد به وضوح دید که برای جنگیدن، فقط سرباز کافی نیست و زمانی هست که همه کسانیکه مقرر است در رابطه با جنگ تصمیم بگیرند - دست کم برای مدتی - باید با یک اولویت فکر کنند و در فرانسه روایت بقای کشور از اولویت اول خارج شده بود.
ارتش قدرتمند پروس پشت دروازه های پاریس ایستاده و فرانسه درگیر موجودیت خودش بود، اما بعضی ها در آینده رؤیابافی می کردند و نگران قدرت گرفتن رقیب بودند، غافل از این که اگر همین بارقه امید کور می شد دیگر زمینی برای رقابت وجود نداشت. نتیجه جنگ احتمالا برای همه قابل پیشبینی است؛ فرانسه در ۱۸۷۰ شکست خورد، «امپراتوری ناپلئون سوم» فروریخت و پاریس گرسنه و جنگ زده، ماه ها در محاصره ماند و بالاخره، فرانسه مجبور شد در شرایطی خیلی مشکل صلح را قبول کند.

بازهم سپتامبر ۲۰۲۶ تهران


ساده لوحانه ترین برداشت از این واقعه تاریخی این است که «این همانی» نماییم، بدین سان که آدولف تیر می شود دکتر فلانی، گامبتا هم که حتما دکتر بهمانی است و می ماند پالاداین که احتمالا این هم می شود دکتر بیساری و همانطور که می بینید به لطف خدا و با جست وجوی اندکی در تاریخ توانستیم مشکل کشور را حل نماییم و ستون پنجم شناسایی شد، الحمدلله!
لابد برنامه بعدی این است که استیضاح نماییم و دار بزنیم و از بین ببریم! بدون این که حواسمان باشد که زمینه های این اتفاق و اتفاقات جنگ خودمان چقدر با هم متفاوت است. شاید حواسمان نیست که مردم اسپانیا در زمان ژنرال فرانکو همین ساده سازی ها را انجام دادند و آن بلا را سر خودشان آوردند. مرور تاریخ با مرور یک قصه برای ما درس آموز نیست، بیایید این دفعه برای اینکه به مقصد برسیم عجله نکنیم.

ژوئیه ۷۱۱ میلادی اسپانیا


خبر حمله یک آفریقایی و عبور او از تنگه، گوش مردم «اسپانیا» را پر کرده بود، یک نام که در عصر حاضر برای ما آشناست؛ طارق بن زیاد. نام طارق به سبب تنگه «جبل الطارق» در دهانه دریای مدیترانه در تاریخ ماندگار شده است، کسی که دروازه ورود به اروپا را برای مسلمانان باز کرد، همه از شمشیر و جسارت او صحبت می کنند، اما کمتر کسی از پادشاه آن روزگار اسپانیا که رهبری «ویزیگوت ها» را بر عهده داشت حرف می زند. رودریک، نام پادشاه ویزیگوت های اسپانیا بود؛ پادشاهی که با مرگ ویتیزا به تخت نشست، اما مشکلی اساسی داشت، تمام مردم اسپانیا به ویژه هواداران خاندان ویتیزا با او کنار نیامده بودند و پادشاهی او را به رسمیت نمی شناختند. در چنین وضعیتی کشور دوپاره نمی گردد، در این لحظه برای تمام آن هایی که خودشان را در سپهر سیاسی بررسی می کنند یک سؤال اساسی پیش می آید: «اگر فلانی می تواند چرا من نتوانم؟» و همین سؤال کشور را از دوپاره به چندین پاره تقسیم می کند و حتی می تواند نام کشور را از روی یک سرزمین بردارد. وسط همین اوضاع، وقتی که یک پادشاه روی تخت سلطنت نشسته و ننشسته بود سروکله طارق از شمال آفریقا پیدا شد که جنوب اسپانیا را کم کم فتح می کرد و پیش می آمد.
این که طارق بر حق بود یا متجاوز، اسلام وی در اسپانیا خوب بود یا مسیحیت باید ادامه پیدا می کرد و هزاران سؤال دیگر در این لحظه برای ما اهمیتی ندارد، این جستار می خواهد از دید یک اسپانیایی صحبت کند، یک نفر که به یک نام، به یک پرچم و به یک سرزمین عرق دارد. ۱۹ ژوئیه طارق در جنوب به رودریک رسید، به پادشاهی که کشوری متحد نداشت. اسپانیایی ها به جای این که اسپانیا را در پیروزی جست وجو کنند خودشان را توی پیروزی اسپانیا جستجو می کردند و در مقابل اشخاصی ایستاده بودند که با یک هدف به میدان آمده بودند: «شکست اسپانیا!»
نبرد بزرگ آغاز شد و همه می دانستند سرنوشت اسپانیا به زودی روشن خواهد شد، اما چیزی که همه نمی دانستند این بود که تعدادی از طرف داران پسران ویتیزا در صف دشمن ایستاده اند!
صف ارتش اسپانیا خیلی زودتر از تصور دوطرف به هم خورد و سپاه ویزیگوت در هم شکست. پس از آن رودریک ناپدید شد و سرنوشتش در منابع قطعی نیست، اما سرنوشت اسپانیا در تمامی منابع به خوبی روشن است. شهرها یکی یکی سقوط کردند و پادشاهی ویزیگوت ها فروپاشید، کشوری سقوط کرد که نمی توان قسم خورد اگر همه جناح های آن متحد بودند چه اتفاقی می افتاد، اما تمام تاریخ اسپانیا به چشم دید که آنها درست در لحظه ای که به یک جبهه واحد نیاز داشتند، وحدت نداشتند.

تمام تاریخ تمام دنیا


کشورها در میانه بحران گرفتار چندصدایی می شوند و هر کسی فکر می کند مردم، اکثریت، کشور و هر چیز دیگری آن جایی است که خودش ایستاده است و شاید هولناک تر از تمام این باشد که این اتفاق الزاماً با دروغ و خیانت آغاز نمی گردد. خطرناک شدن آدم ها گاهی با این حقیقت آغاز می شود که «من درست می گویم» و بعد، آهسته آهسته تبدیل می شود به «پس فقط روایت من درست است» و آن قدر به روایت خودش ایمان می آورد که دیگر حاضر به دیدن حقیقت نباشد، ازقضا امکان دارد آدم بدی نباشد، وطنش را دوست داشته باشد و از تمام مهم تر این که امکان دارد حتی در خیلی از موارد حق با او باشد! سر انجام این تفکر به اینجا می رسد که «پس خود کشور همان چیزی است که من می گویم و هرکس این روایت را خدشه دار کند، خائن است.» از اینجا به بعد، امکان دارد همین آدم به جای اینکه کشورش را حفظ کند، تمام توانش را صرف اثبات حقانیت خودش کند، مثلا برود و به سپاه طارق بپیوندد.
گاهی اوقات حقیقت در مقابل چشم ما قدم می زند، ما اما قسمتی از آنرا که با روایت شخصی مان جور در نمی آید نادیده می گیریم، حتی امکان دارد خیانتی در کار نباشد و نیت خیرخواهانه ای هم در جریان باشد.

حوالی ۶۵۰ میلادی ایران


قرن ها قبل از آن، «ایران ساسانی» هم در آخرین سالهای عمرش گرفتار وضعیتی مشابه اما از یک جهت دیگر شده بود. بعد از مرگ خسروپرویز، کشور وارد دوره ای از بی ثباتی شدید شد. در فاصله ای کوتاه، شاهان یکی بعد از دیگری آمدند و رفتند و خاندان های بزرگ در تعیین قدرت نقش سنگینی پیدا کردند. بی ثباتی دودمانی، نزاع نجبا و ضعف اقتدار مرکزی در این نوبت زیاد شده بود و این یعنی عملا کشوری متحد وجود نداشت، تا آنجا که وقتی حمله عرب ها جدی شد، یزدگرد سوم ناچار بود از شهری به شهر دیگر برود و از فرمانروایان محلی جهت کمک به دفاع از کشور «گدایی» کند. دست آخر هم یک جبهه متحد حقیقی شکل نگرفت.
ممکن است این طور تفسیر تاریخ برای شما ساده سازی به نظر برسد، بله، سقوط ساسانیان علت های دیگری هم داشت. جنگ فرسایشی با «بیزانس»، مشکلات اقتصادی، بحران اجتماعی و عوامل نظامی هم در فروپاشی نقش داشتند، اما تصویر آخری که از یزدگرد سوم باقی ماند یک پادشاه بود که در قلمرو خودش از سرزمینی به سرزمینی دیگر می رود و از حاکم محلی برای نجات امپراتوری کمک می خواهد، تصویری آشنا از امپراتوری بزرگی که دشمن پشت مرزهایش بود، اما دیگر یک فرمان واحد نداشت.

هر زمان هر جای ایران


تکفیر این نوشته کار بسیار ساده ای است، می توان نویسنده را اسلام ستیز معرفی نمود که فتوحات اسلامی را ناچیز جلوه می دهد، می توان او را به ساده سازی متهم کرد، حتی می توان اظهار داشت که او یک «پان ایرانیست» است.
اصلاً او خودِ خودِ «ستون پنجم» است! اما یک دفعه به جای اینکه برچسب ها را بیرون بیاوریم به این فکر نماییم که مگر در ممالک اسلامی همین اتفاق نیفتاده است؟ مثلا عثمانی ها مگر وسط جنگ جهانی نبودند که عرب ها در رؤیای سرزمین خودشان پشت حکومت مرکزی را خالی کردند؟ اختلاف بین چپ ها و اسلام گرایان در فلسطین را به خاطر بیاورید، چه کسی جز صهیونیست ها از خالی کردن پشت انتفاضه توسط «سلطه» سود برد؟ راهکار مواجهه با این مطلب از دور خارج کردن نویسنده یا جریده نیست، فکرکردن است، بیایید بدون شبیه سازی آدم ها و تصمیمات به این سوال فکر نماییم که چقدر این مدل اندیشه به خود ما شباهت دارد؟ چقدر برای کشور و نگه داشتن کشورمان احتیاط می کنیم؟
ایران تنها روایت ما از ایران نیست؛ ما تنها تصویری از کشور ساخته ایم که البته تمام حقیقت را هم شامل نمی گردد. این را که کدام روایت درست تر است می توان بعدها سنجید، به شرطی که ایرانی باقیمانده باشد! اگر روایت ما برای ما از خود ایران بزرگ تر شود آن زمان چیزهای زیادی ما را تهدید می کند، حتی ارتکاب به خیانت و تبدیل شدن به ستون پنجم! امکان دارد ما روایت درست تر را داشته باشیم، اما اگر روی ویرانه ای بایستیم و محکم بگوییم: «دیدید؟ حق با ما بود!» از میان خرابه ها و زیر آوار چشم هایی ما را پیدا خواهند کرد و از ما خواهند پرسید: «که چه؟»

دوباره اکتبر۱۹۳۶ مادرید


به اسپانیا برگردیم، به مادرید و یک دفعه دیگر پیام امیلیو مولا، فرماندهی که برای فتح پایتخت می آمد را مرور نماییم. امیلیو مولا حرف های جذاب و تأثیرگذاری زد و مادرید را در یک شک وتردید عمیق فروبرد و در این بین خیلی ها با برچسب ستون پنجمی راه افتادند و تسویه حساب سیاسی و شخصی کردند. گفتیم که بازداشت، شکنجه و کشتار زیادی بر اثر همین یک جمله صورت گرفت، اما حواسمان نبود که امیلیو مولا اظهار داشت که ستون پنجم «دانسته یا ندانسته» برای ما فعالیت می کند. شاید هم با ما موافق نباشند؛ ولی چون با عقیده و نظریه شما صددرصد مخالف هستند؛ ازاین رو اعمالشان غیرمستقیم به سود ما تمام می شود.
فرانکو رسید و آدم هایی که قرار بود کنار هم توی یک سنگر باشند، پنجه بصورت هم می کشیدند، یکدیگر را متهم می کردند و دنبال ستون پنجم می گشتند، غافل از این که خودشان قسمتی از آن ستونی بودند که در آن بخش «ندانسته» آب به آسیاب دشمن می ریختند. آدم هایی که به خاطر اختلافات بزرگ و کوچک صف دفاعی را ضعیف و ضعیف تر می کردند. بله، توطئه و کارشکنی زیادی در مادرید صورت گرفت، اما جمهوری خواهان اسپانیایی با برچسب های مختلف فرزندان خویش را خوردند و این کشنده تر بود. اتفاقی که در بحران ها و لحظات هیجانی زیاد دیده می شود و کشورها سرمایه های انسانی باارزش را مثل آبی که به زمین می ریزد از دست می دهند.
اگر از سرنوشت اسپانیا بپرسید فقط به شما یادآوری می نماییم که در این دوران نزدیک به نیم میلیون نفر کشته شدند و اعدام و اردوگاه کار الزامی که با نام «وحشت سفید» شناخته می شود تمامی اسپانیا را فراگرفت که بدون شک قسمتی از اعدامی ها و کارگران الزامی همان ستون پنجمی بودند که خواسته یا ناخواسته به سقوط مادرید کمک کردند. کاش تحقیقی مستند وجود داشت که از آنها که ناخواسته ستون پنجم فرانکو بودند می پرسید: «آیا آن اختلافات داخلی ارزشش را داشت؟!»

همین روزها همین اطراف


این روزها به جمله های عجیب وغریب تعدادی از آدم ها فکر می کنم، به توییت ها، به اسامی و به هشتگ ها فکر می کنم، به جنگ طلب و تسلیم طلب، به کفن پوش و کاسبان جنگ، به مجمع نمایندگان ملت مبعوث و غرب پرست فکر می کنم. به تمام این بمب های ساعتی سیاسی که مقرر است شب انتخابات منفجر شوند، انتخاباتی که شاید اصلاً از طریق نرسد! به این فکر می کنم که تعدادی از آنها می دانند و کوتاه نمی آیند، اطلاعات پیش رویشان است، اما ساز خودشان را می زنند، می دانیم که خائن نیستند، اما چه فرقی می کند؟! دشمن که همیشه لازم نیست نیت کند و یونیفرم بپوشد، حتما خود ما با این ادبیات قسمتی از دشمن هستیم! دلم می خواهد تمام این اصطلاحات سیاسی را از ادبیات فارسی به طور موقت پاک کنم، به طور موقت به این علت که پس از جنگ می توان باردیگر در این کمد را باز کرد و بر سر روایت درست جنگید. اختلاف سیاسی خوب است، اما نه در این حجم، آن هم وقتی که سلاح دشمن روی شقیقه ما و خانواده هایمان قرار دارد.
این روزها می خواهم به همه یادآوری کنم که ما بیشتر از ۲۰۰ روز است که داریم می جنگیم و اگر الان دهان تفرقه را گل نگیریم فردا در خوش بینانه ترین حالت بین آن هایی آواره می شویم که «ناخواسته» آب به آسیاب دشمن ریخته اند، آن هایی که قبل از رسیدن دشمن، به خاطر «اختلافات غیرموجه و حتی موجه» یکدیگر را تارومار و ژنرال های خودشان را خلع درجه کردند.

لازمان لامکان


کشتی وسط اقیانوس سوراخ شده بود و آب همچنین بالا و بالاتر می آمد و موتورخانه حدودا درحال پر شدن از آب بود. عده ای روی عرشه مشغول بحث بودند که کشتی خودش سوراخ شده یا کسی آنرا سوراخ کرده است؟ چه کسی مسئول آن است؟ ما از اول اخطار دادیم که کشتی پوسیده است و شواهد خودشان را هم یکی پس از دیگری رو می کردند و به جای این که چاره ای کنند به فکر این بودند که اول باید مردم بفهمند که حق با ما بوده و بعد این روایت را به گوش تاریخ برسانند. تمامی این اتفاقات می افتاد، بدون این که کسی به صدای آن ملوان گوش کند که با سطل ایستاده بود و التماس می کرد: «اول کشتی را حفظ کنید. بعداً در رابطه با مقصر حرف می زنیم.» کشتی آهسته آهسته پایین رفت و غرق شد، آن قدر پایین که صدای هیچ کدام از سرنشینان آن به تاریخ نرسید که نرسید که نرسید.

منبع:

1405/06/31
16:58:15
0.0 / 5
5
تگهای خبر: اقتصاد , انتخابات , بازداشت , برنامه
این مطلب پارلمان را می پسندید؟
(0)
(0)

تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان پارلمان در مورد این مطلب
لطفا شما هم نظر دهید
= ۷ بعلاوه ۱
پربیننده ترین ها

پربحث ترین ها

جدیدترین ها